نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوش در بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروز

روشنی بیرون نرفت از خانهٔ من تا به روز

دیشب از شست خیالش ناوکی خوردم به خواب

روز چون شد خورد بر جانم خدنگ سینه‌سوز

دیدمش در خواب کاتش می‌زند در خانه‌ام

چون شدم بیدار دیدم آه خود را خانه سوز

دوش گستاخانه زلفش را گرفتم در خیال

دستم از دهشت چو بید امروز می‌لرزد هنوز

هرکه آگاه از رموز عشق شد دیوانه گشت

محتشم گر عاقلی کس را میاموز این رموز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف تجربه‌ای عاشقانه می‌پردازد. او دیشب در خواب به یادی از معشوقش دچار می‌شود و با تصاویری از زلف‌های او را در خیال می‌بیند. بیدار که می‌شود، حس درد و سوز دلش را احساس می‌کند. او اشاره می‌کند که عشق رازهایی دارد که برای هر کسی قابل درک نیست و این امور می‌تواند آدم را دیوانه کند. در نهایت، شاعر از عقل و هشیاری صحبت می‌کند و از دیگران می‌خواهد که از این رموز آگاه نشوند.