شمارهٔ ۳۱۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به من که آتش عشقش نکرده دود هنوز
فشاند دست که این وقت آن نبود هنوز
ز صبر او دل من آب شد که دی ره صلح
گشوده بود و به من لب نمیگشود هنوز
دگر سحر که ازو بوسه خواه شد که ز حرف
لبش به جنبش و حسنش به خواب بود هنوز
نموده بود به من غایبانه رخ آن دم
که در بساط به کس رخ نمینمود هنوز
من از قیامت هجران به دوزخ افتادم
به مهد امن و امان کافر و یهود هنوز
دمی که حور و پری سجدهٔ تو میکردند
نکرده بود بشر را ملک سجود هنوز
طپانچه زده خورشید عارضت مه را
که هست از اثر آن رخش کبود هنوز
دمی که نوبت عشقت زدم به ملک عدم
نبود در عدم آوازهٔ وجود هنوز
چو محتشم به گدائی فتادم از تو ولی
گدایی که ازو وحشتم فزود هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و ناامیدی شاعر اشاره دارد که هنوز نتوانسته به عشق خود دست یابد. او از چشمان معشوقش که هنوز به عشق او پاسخ نداده و در خواب است، میگوید و همچنین از دردی که در نبود عشق تجربه میکند سخن میگوید. شاعر به وضعیت دلbroken و حسرتبار خود اشاره دارد و از عذابهایی که به خاطر جدایی از محبوبش متحمل میشود، مانند دوزخ و هجران صحبت میکند. در نهایت، او به گدایی از محبوب اشاره میکند که حتی با این گدایی احساس وحشت بیشتری کرده است. این اشعار بیانگر عمق عواطف و کشمکشهای درونی شاعر است.