شمارهٔ ۳۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
برین در میکشند امشب جهانپیما سمندی را
به سرعت میبرند از باغ ما سرو بلندی را
غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردون
به صحرا میبرد از شهر بند صید بندی را
سپهرم مایهٔ بازیچهٔ خود کرده پنداری
که باز از گریهام درخنده دارد نوشخندی را
سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم
دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را
نمیگفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد
به درد بیکسی در کنج محنت دردمندی را
دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی
بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از غم و درد فراق و دوری سخن میگوید. او به سرعتی که زندگی و زمان میگذرد اشاره میکند و از غم صحراییان که به ناگاه از شهر به مکانی دور منتقل میشوند، ابراز ناراحتی میکند. همچنین، شاعر احساس میکند که آسمان با او بازی میکند و او را در وضعیتی غمانگیز به حال خود رها کرده است. او خود را سزاوار فراق میداند و به این فکر میکند که حتی در دل غم و درد تنهاییاش، چه کسی میتواند درکاش کند. شعر به احساسات عمیق و جراحتهای روحی شاعر اشاره دارد و نشاندهندهی تنهایی و عواطف پیچیدهی اوست.