نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۰ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بس

دلبری را تا که در عالم نمی‌ماند به کس

کار چشم نیم باز اوست در میدان ناز

از خدنگ نیم کس فارس فکندن از فرس

یار بر در کی ستادی غیر در بر کی بدی

آن غلط تمییز اگر بشناختی عشق از هوس

نیست امشب محمل لیلی روان یا کرده‌اند

بهر سرگردانی مجنون زبان بند جرس

خون دل کز سینه تال میزد از دست تو جوش

عاقبت راه تردد بست بر پیک نفس

صد جهان جان خواهم از بهر بلا گردانیت

چون به حشر آئی دو عالم دادخواهداز پیش و پس

مرغ طبعم را مکن آزار کو را داده‌اند

آشیان آنجا که ایمن نیست سیمرغ از مگس

من گل آن آتشین با غم که در پیرامنش

برق عالم سوز دارد صد خطر از خار و خس

محتشم را یک نظر باقیست در چشم و لبت

یک نگه دارد تمنا یک سخن دارد هوس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و دلبری معشوق پرداخته و احساسات عاشقانه را به تصویر می‌کشد. شاعر از جذبه و ناز معشوقش صحبت می‌کند و می‌گوید که دلبر واقعی در جهان بسیار نادر است. او به تأثیر چشم نیمه‌باز معشوق بر عاشق اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که عشق باید از هوس تفکیک شود. در ادامه، شاعر به سرگردانی مجنون و رحمت معشوق اشاره دارد و از درد دل خود می‌نالد. او به این نتیجه می‌رسد که عشق حقیقی و ماندگار در دنیا وجود دارد و در عین حال به خطراتی که عشق به همراه دارد نیز اشاره می‌کند. نهایتاً، او از عشق و تمناهایش و نگاه‌های امیدوارکننده صحبت می‌کند، که نشانگر عمیق‌ترین احساسات اوست.