نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آخر ای بی‌رحم حال ناتوان خود بپرس

حرف محرومان خویش از محرمان خود بپرس

نام دورافتادگان گر رفته از خاطر تو نیز

از فراموشان بی‌نام و نشان خود بپرس

چون طبیب شهر گوید حرف بیماران عشق

گر توان حرفی ز درد ناتوان خود بپرس

من نمی‌گویم بپرس از دیگران احوال من

از دل بی‌اعتقاد بدگمان خود بپرس

شرح آن زاری که من بر آستانت می‌کنم

از کسی دیگر مپرس از پاسبان خود بپرس

یا مپرس احوال من جائیکه باشد مدعی

یا به تغییر زبان از هم زبان خود بپرس

محتشم بر آستانت از سگی خود کم نبود

حالش آخر از سگان آستان خود بپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بی‌رحمی و کم‌لطفی به خود و دیگران اشاره می‌کند و از زنده نبودن نام و یاد دورافتادگان صحبت می‌کند. او از مخاطب می‌خواهد تا به جای پرسیدن حال دیگران، خود را مورد بررسی قرار دهد و از درون خود بپرسد. شاعر تاکید می‌کند که حتی حرف‌های دردناک عشق و زاری‌هایش را باید از دل خود بررسی کند و به نگهبان و پاسبان خود اشاره می‌کند که نباید به بیگانگان یا مدعیان اطمینان کرد. در نهایت، او به مقام و منزلت خود نیز اشاره دارد و می‌گوید که حالش از دیگران کمتر نیست.