نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش

عجب شمعی که از بالا به پایان می‌رود دودش

دمی در بزم و صد ره می‌کشد از بیم و امیدم

عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش

میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی

که در یک لحظه صد ره می‌شوم مقبول و مردودش

چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بی‌باکی

که پیش من عزیزش دارد اما می‌کشد زودش

من زا لعبت پرستیها دل بازی‌خوری دارم

که دارد کودکی با صد هزار آزار خشنودش

بسی در تابم از مردم نوازیهای او با آن

که می‌دانم به جز بی‌تابی من نیست مقصودش

طبیب محتشم در عشق پرکاریست کز قدرت

به الماس جفا خوش می‌کند داغ نمک سودش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات پیچیده و عاشقانه شاعر می‌پردازد. شاعر به شمعی تشبیه می‌کند که دود آن زیبایی و دلربایی خاصی دارد، اما به طور همزمان به پایان خود نزدیک می‌شود. او در بزم عشق بین امید و بیم معلق است و عاطفه‌های عتاب‌آمیز و خنده‌آلود معشوقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. شاعر خود را به مانند یک کودک دیوانه توصیف می‌کند که در مواجهه با معشوق خود، گاهی مقبول و گاهی مردود است. دلش به دست معشوقی بی‌باک است که با وجود اینکه او را عزیز می‌دارد، به سادگی می‌تواند دلش را بشکند. شاعر نیز از طبع بازیگوش معشوقش رنج می‌کشد، زیرا می‌داند که هدف تنها آزار دادن اوست. در نهایت، شاعر به عشق و دردهای ناشی از آن اشاره می‌کند و به نوعی از درد و زخم‌های عشقی به عنوان بخشی از رابطه عاشقانه‌اش سخن می‌گوید. این شعر بر تنش‌ها و تناقضات عشق تأکید دارد و نشان دهنده‌ احساسات عمیق و متناقض شاعر نسبت به معشوقش است.