نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرس

آن قدر دغدغه از خوی تو دارم که مپرس

چون ره کوی تو پرسم دلم از بیم تپد

آن قدر ذوق سر کوی تو دارم که مپرس

سر به زانوی خیال تو هلالی شده‌ام

آن قدر میل به ابروی تو دارم که مپرس

از خم موی توام رشتهٔ جان میگسلد

آن قدر تاب ز گیسوی تو دارم که مپرس

صد ره از هوش روم چون رسد از کوی تو باد

آن قدر بیخودی از بوی تو دارم که مپرس

جانم از شوق رخت دیر برون می‌آید

انفعال آن قدر از روی تو دارم که مپرس

محتشم تا شده خرم دلت از پهلوی یار

آن قدر ذوق ز پهلوی تو دارم که مپرس

محتشم تا شده آن شوخ به نظمت مایل

ذوقی از طبع سخنگوی تو دارم که مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شدت از عشق و شوق خود به محبوبش سخن می‌گوید. وی بیان می‌کند که چقدر به زیبایی و خصوصیات محبوبش دل بسته است و این احساسات او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. او از اشتیاق و نگرانی‌هایش نسبت به محبوب می‌گوید که هر بار در مورد او فکر می‌کند، قلبش به تپش می‌افتد. شاعر همچنین به تأثیرات ظاهری محبوب، از جمله ابرو، مو و بوی او اشاره می‌کند، و بیان می‌دارد که این زیبایی‌ها او را به حالت جنون و بی‌خودی می‌کشاند. در نهایت، شاعر حس شادابی و ذوقی که از حضور و یاد محبوب تجربه می‌کند را در قالب بیانی شاعرانه به نمایش می‌گذارد.