نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۶ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خموشیت گره افکند در دل همه کس

بگو حدیثی و بگشای مشکل همه کس

بدان که هر نظری قابل جمال تو نیست

مکن چو آینه خود را مقابل همه کس

رخی که بال ملک را خطر ز شعلهٔ اوست

روا بود که شود شمع محفل همه کس

عداوتم به دل کاینات داده قرار

محبتی که سرشتست در دل همه کس

زمانه گشت پرآشوب و من به این خوش دل

که از خیال تو خالی شود دل همه کس

ز رشک مایل مرگم که از غلط کاریست

به غیر محتشم آن سرو مایل همه کس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده شاعر درباره عشق و محبوب می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که سکوت و خموشی او در دل‌ها تأثیر گذاشته و نشان می‌دهد که حرف‌های او تنها برای دل خاصی قابل درک است. او می‌گوید که وجود محبوبش مانند شمعی است که در جمع همه می‌درخشد و در عین حال به عداوت خود با کائنات اشاره می‌کند که به خاطر عشقش به محبوب است. شاعر از این می‌نویسد که زمانه در آشوب است، اما او با یاد محبوبش خوشدل است و به رشک مرگ می‌افتد که ناشی از غم عشق است. در نهایت، او به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که این زیبایی خاصیت اوست که نمی‌توان آن را با دیگران مقایسه کرد.