نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۴ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باز آشفته‌ام از خوی تو چندان که مپرس

تابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس

از بتان حال دل گمشده می‌پرسیدم

خنده‌ای کرد نهان آن گل خندان که مپرس

در تب عشق به جان کندن هجران شده‌ام

ناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس

محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگو

هست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به شدت از عشق و دل‌تنگی خود برای معشوق می‌گوید. او از حال آشفته‌اش به خاطر معشوق سخن می‌گوید و بی‌تابی خود را از زلف‌های پریشان او توصیف می‌کند. شاعر به سراغ بت‌ها می‌رود تا از حال دل خود بپرسد، اما از لبخند معشوقی که پنهانی خندان است، ناامید می‌شود. او در عشقش به شدت رنج می‌کشد و از پرسش‌های زیاد ناامید شده است. در پایان، به محتشم می‌گوید که اگر حال او را می‌پرسد، باید بداند که او همچنان در انتظار معشوق و تشنه عشق اوست.