نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را

که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را

پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو

چه پردلی که حمایت کند سپاهی را

جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست

که داد مرتبه خسروی سیاهی را

به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌به‌دمش

که صدهزار شهید است هر نگاهی را

دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست

در او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را

مرا ز وصل بس این سروری که همچو هلال

ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را

برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه

ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را

رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو

که از برای تو کشتند بی‌گناهی را

جهان ز فتنهٔ چشمت پر است زان خم زلف

نما به محتشم ای گل گریزگاهی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به توصیف غم و درد ناشی از دوری از معشوق می‌پردازد. او از زیبایی‌های معشوق و تأثیر نگاه او بر دل‌های شکسته و مجروح سخن می‌گوید. با اشاره به اینکه جمال معشوق، شاهکار خلقت است، نشان می‌دهد که عشق و وفا در اوج قدرت و زیبایی، هیچ پادشاهی هم نمی‌تواند جان و دل را به‌دست آورد. شاعر در نهایت از صبا می‌خواهد که پیغام عشق او را به معشوق برساند و به زیبایی‌های او اشاره می‌کند. حال او وصال را همچون هلالی زیبا می‌بیند و آرزو می‌کند که دل‌تنگی‌هایش برطرف شود.