شمارهٔ ۳۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما
که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما
با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست
گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما
فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ
اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما
به شراب لبش آلوده نگردید که دید
پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما
مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور
پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما
گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود
لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما
محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر
شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ ورود سروی زیبا به خانهٔ شاعر است که زندگی را برای او زنده و شاداب میکند. شاعر از احساسات متناقض خود سخن میگوید؛ از نشاط اولیه که به زودی جای خود را به افسردگی میدهد. او به زلف زیبای معشوق اشاره میکند که هرگز نتوانسته از دل او تأثیری بگذارد. شاعر به این نکته اشاره میکند که معشوق هرگز به شراب لب نزده، زیرا غم و درد او را درک میکند. همچنین، به اجبار و دشواریهایی که به خاطر عشقش تجربه میکند، اشاره میکند و نهایتاً به زندگی خود و وضعیتی که در آن قرار دارد، میپردازد.