نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۰ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

محل گرمی جولان بزیر سرو بلندش

قیامتست قیامت نشست و خیز سمندش

تصرف از طرف اوست زان که وقت توجه

دراز دست‌تر از آرزوی ماست کمندش

میانهٔ هوس و حسن بسته‌اند به موئی

هزار سلسله برهم ز جعد سلسله بندش

نهاد یاری مهر و وفا به یکطرف آخر

دل ستیزه کز جنگجوی جور پسندش

هزار جان گرامی فدای ناوک یاری

که گاه گاه شود پر کش از کمان بلندش

ز خلق دل به کسی بند اگر حریف شناسی

که نگسلد ز تو گر همه از آهنست می‌شکنندش

مدار باک اگر کرد دل به من گله از تو

که پیش ازین ز تو بسیار دیده‌ام گله‌مندش

درم خریده غلام ویست محتشم اما

صلاح نیست که گویم خریده است به چندش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و محبت و همچنین ناراحتی‌ها و چالش‌های آن است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و توصیفاتی از قدرت و جذبه‌ی او دارد. او همچنین از ناپایداری دنیا و دل‌نگرانی‌هایی که از روابط به وجود می‌آید سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که هرچند دل به کسی بستیم، این احساس ممکن است با چالش‌هایی روبرو شود، اما ارزش و وفاداری عشق قابل انکار نیست.