نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۲ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز دل دودی بلند آویخته زلف نگون‌سارش

خدا گرداندم یارب، بلاگردان هر تارش

ز هر چشمی به حسرت می‌گشاید از پی آن گل

بهر گامی که بر می‌دارد از جا، نخل گل بارش

به سر ننهاده کج، تاج سیاه آن تُرک آتش خو

که از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش

به گلشن حسرت قدش، رود از نخل بر گلشن

به نخل خشک آموزد خرامش سحر رفتارش

ز بیم غیر می‌گوید سخن در زیر لب با من

من حیران بمیرم پیش لب یا پیش رخسارش

چه‌سان گنجانم اندر شوق، ذوق لطف دلداری

که از جان خوش تر آید بر دل آزاده آزارش

بسی نازک فتاده جامهٔ معصومی آن گل

خدا یارب نگهدارد ز دامن گیری خارش

ز زلفش محتشم را آن چنان بندیست در گردن

که گر سر می‌کشد از وی به مردن می‌رسد کارش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از زلف‌های بلند و دودی معشوق می‌گوید که دلش را به آتش کشیده و دعا می‌کند که از بلاها دور باشد. او همچنین حسرت دیگران را برای دیدن جمال معشوق بیان می‌کند و حالتی از اضطراب و حیرت در برابر زیبایی او را توصیف می‌کند. تصویری از نخل و گل‌ها به عنوان نمادهایی از زیبایی و سرزندگی در عشق، مقابل خشکی و بی‌حالی به کار رفته است. در ادامه، شاعر از احساس خفقانی که در عشق تجربه می‌کند و همچنین از مراقبت از معشوق و نازک‌کامی او سخن می‌گوید و در نهایت به قدرت زلف معشوق اشاره می‌کند که می‌تواند جان او را به خطر بیندازد. به طور کلی، شعر تجلی عشق، زیبایی و شوریدگی شاعر در برابر معشوق است.