شمارهٔ ۳۳۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن شاه حسن بین و به تمکین نشستنش
و آن خیرگی و طرف کله برشکستنش
آن تیر غمزه پرکش و از منتظر کشی است
موقوف صد کمان ز کمانخانه جستنش
سروی است در برم که براندام نازنین
ماند نشان ز بند قبا چست بستنش
سر رشتهٔ رضا به دل غیر بسته یار
اما چنان نبسته که به توان گسستنش
باشد کمینه بازی آن طفل بر دلم
بر همزدن دو چشم و به صد نیش خستنش
صیدیست محتشم که به قیدی فتاده لیک
مرگیست بیتکلف از آن قید رستنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتی عاشقانه و دردناک اشاره دارد. شاعر از زیبایی و دلربایی معشوق خود سخن میگوید که همچون سروی ناز و زیبا در دل او نشسته است. او در عین حال به احساسات متقابل اشاره میکند که هرچند به دل یار بسته است، اما این بند به سادگی گسسته میشود. شاعر همچنین به بازیهای کودکانهای که دلش را تحت تأثیر قرار میدهد و نیز به قید و بند عشق که همچون مرگی ساده به نظر میرسد، اشاره میکند. در کل، شعر به فضای غم و شادیهای عشق و زیباییهای آن میپردازد.