شمارهٔ ۳۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا همتم به دست طلب زد در بلا
دربست شد مسخر من کشور بلا
دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود
چون مینهاد بر سر من افسر بلا
آن دم هنوز قلعه مهدم حصار بود
کاورد عشق بر سر من لشکر بلا
بر کوهکن ز رتبه مقدم نوشتهاند
نام بلا کشان تو در دفتر بلا
تا بنده بود بیتو به داغ جنون اسیر
تابنده بود بر سر او افسر بلا
تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر
کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا
مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم
در یوزه مراد کند از در بلا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتهای مختلف عشق و بلا سخن میگوید. او به سرنوشتی اشاره میکند که به خاطر عشق، گرفتار مشکلات و سختیها شده است. در ابتدا، تاکید میکند که با تلاش و امید، تمامی چالشها را میپذیرد و حتی کشور بلا به نوعی در اختیار اوست. سپس به از دست دادن کلاهی به عنوان نماد احترام و مقام اشاره میکند که گویا عشق او را به بلا گرفتار کرده است. او همچنین به مقایسه عشق با یک لشکر اشاره میکند و از داغ و درد عشق که او را به جنون میکشاند، صحبت میکند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که عشق واقعی مستلزم شجاعت است و باید برای رسیدن به مقصدی که میخواهیم، با مشکلات مواجه شویم.