شمارهٔ ۴۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب
آن چنان فرخ شبی دیگر نمیبینم به خواب
بسته آتشپارهٔ من تیغ و من حیران که چون
بسته باشد در میان آتش سوزنده آب
خانهها در بادخواهد شد چه از دریای چشم
خیمهها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب
تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو
آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب
بحر اشک من که در طوفان دم از خون میزند
گر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب
رویت از هم پیکرم تا چند پی در پی مرا
ماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطراب
محتشم مرغ دلم تا صید آن خونخواره شد
صد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در خواب دیشب، چهرهای زیبا و همچون آفتاب دیدم که برایم شبی خوشایند بود. اما میدانم که چگونه میشود آتش و آب را در با هم داشت، زیرا آتش در دل من شعلهور است و من در حیرت هستم. اشکهایم همچون دریا روان است و هر آن ممکن است ببارد. زیبایی تو باعث شده که من در آتش عشق بسوزم. تصویر تو ذهنم را مشغول کرده و مرا در تضاد قرار داده است. دلم همچنان در پی توست و در این راه با مشکلات زیادی روبرو هستم، مثل گنجشکی که در چنگ عقابی گرفتار شده است.