نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سحر به کوچه بیگانه‌ای فتادم دوش

فتاد ناگهم آواز آشنا در گوش

که خوش به بانگ بلند از خواص می می‌خواست

ازو دهاده و از اهل بزم نوشانوش

من حزین تن و سر گوش گشته و رفته

ز پا تحرک و از تن توان و از دل هوش

ستادم آن قدر آن جا که داد مرغ سحر

هزار مرتبه داد خروش و گشت خموش

صباح سر زده آن کو صبوح کرده بتی

گران خرام و سرانداز و بیخود و مدهوش

گرفته بهر وی از پاس واقفان سر راه

نموده تکیه‌گهش نیز محرمان سر و دوش

چو پیش رفتم خود را زدم در آن آتش

که بود آن که ازو دیگ سینه میزد جوش

ز بی شعوریم اول اگر ز جا نشناخت

شناخت عاقبت اما ز طرز راه و خروش

چنان به تنگ من از سرخوشی درآمد تنگ

که گوئی آمده تنگم گرفته در آغوش

اگرچه جای هزار اعتراض بود آن جا

بر آن قدح کش بی‌قید کیش عشرت کوش

نگفت محتشم از اقتضای وقت جز این

که می ز بزم رود خود به کوی باده فروش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات و تجربه‌های خود در یک شب می‌پردازد. او به کوچه‌ای می‌افتد که ناگهان آواز آشنایی به گوشش می‌رسد، صدایی بلند که از خواص می‌گوید و او را به یاد می‌نویسد. شاعر از دردی که احساس می‌کند می‌گوید و از اینکه از پا و دل ناتوان شده است. صبح زود، نوری سر زده و دختری زیبا در حال سرخوشی در آنجا دیده می‌شود. او به سمت این دختر پیش می‌رود و خود را به آتش عشق می‌زند. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که زندگی و خوشی‌های آن باید در لحظه تجربه شود و از قید و بندها رها شد. موزیک و شکرگزاری به خاطر زندگی و بزم و شادی، تمام نگران‌ها و مشکلات را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.