نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاص

تا سگش از درد سر آسوده گردد من خلاص

شد گرفتاری ز حد بیرون اجل کو تا شود

من ز دل فارغ دل از جان رسته جان از تن خلاص

داشتم در صید گاه صد زخم از بتان

در نخستین ضربتم کرد آن شکارافکن خلاص

سوختم ز آهی که هست اندر دلم از تیر خویش

روزنی کن تا شوم از دود این گلخن خلاص

بی تو از هستی به جام مرغ روحم را بخوان

از قفس تا گردد آن فرقت کش گلشن خلاص

محتشم در عاشقی بدنام شد پاکش بسوز

تا شوی از ننگ آن رسوای تر دامن خلاص

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق و جدایی صحبت می‌کند و آرزو دارد که مرگش فرا برسد تا از این رنج‌ها رهایی یابد. او می‌گوید که در عشقش زخم‌های زیادی دیده و این درد در دلش عمیق است. شاعر از بی‌کسی و جدایی احساس خفگی می‌کند و می‌خواهد از این وضعیت دلخراش خود را آزاد کند. در پایان نیز به رسوایی عاشقانه‌اش اشاره می‌کند و دعا می‌کند که از ننگ آن خلاص شود.