نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۶ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به هجر یار که از غیر آن ندارم حظ

چنان که ز وصل آن چنان ندارم حظ

به غیر حیرت عشقت چه باعث است ای گل

که چشم دارم و از گلستان ندارم حظ

ز بس که خورده‌ام از قاصدان فریب اکنون

به هیچ مژده من بدگمان ندارم حظ

نوید عمر ابد هم به گوش ناخوش نیست

که بی تو بس که به جانم ز جان ندارم حظ

به هم زدی سفرم کاش خانمان سکون

که از وطن من بی‌خانمان ندارم حظ

زهم ببر ز من ای همزبان که من بی او

زبان ندارم و از هم زبان ندارم حظ

ره جهان دگر محتشم کنون سر کن

که بهر عمر چنین زین جهان ندارم حظ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی محبت و فراق است. شاعر از سختی‌های دوری یار و ناتوانی‌اش در لذت بردن از زیبایی‌های زندگی صحبت می‌کند. او به حسرت و بی‌حالی ناشی از جدایی اشاره می‌کند و می‌گوید که گرچه چشم دارد، اما از گلستان و زیبایی‌ها هیچ لذتی نمی‌برد. همچنین به بی‌اعتمادی‌اش به خبرهای خوش و نداشتن احساس امنیت اشاره می‌کند. در نهایت، از فقدان ارتباط با دیگران و ناامیدی از زندگی می‌گوید و می‌خواهد سفرش به این دنیا پایان یابد، چون هیچ لذتی از آن نمی‌برد.