شمارهٔ ۳۷۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق
من از کمال محبت جهان جهان مشتاق
نهان ز چشم بدان صورت تو را این است
که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق
ز دست کوته خود در هوای زلف توام
چو مرغ بیپر و بالی به آشیان مشتاق
به محفل دگران در هوای کوی توام
چو آن غریب که باشد به خانمان مشتاق
کنم سراغ سگت همچو کسی که بود
ز رازهای نهانی به همزبان مشتاق
عجب که ذکر تو جزء شهادتم نشود
ز بس که هست به نام خوشت زبان مشتاق
به محتشم چه فسون کردهای که میگردد
نفس نفس به تو مایل زمان زمان مشتاق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق عمیق و اشتیاقی که شاعر نسبت به معشوق دارد، میگوید. شاعر از احساسات خود در مورد زیبایی و کمال محبت معشوق سخن میگوید و بیان میکند که چگونه به دنبال دیدار و شناخت اوست. او خود را در حالتی توصیف میکند که مانند پرندهای بیپر و بال به آشیانهای که در آن معشوق است، مشتاق و در جستجوی محبت اوست. همچنین شاعر به حسرت و longing خود نسبت به معشوق اشاره میکند و از این میگوید که چگونه نام او همیشه بر زبانش جاری است. در نهایت، شاعر به قدرت جذابیت معشوق اشاره میکند که باعث میشود هر لحظه بیشتر به او تمایل پیدا کند.