شمارهٔ ۳۷۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
بر در دل میزنند نوبت سلطان عشق
ما و جنون میدهیم وعده به میدان عشق
رایت شاه جنون جلوه نما شد ز دور
چاک به دامن رساند گرد بیابان عشق
آن که ز لعلت فکند شور به دریای حسن
کشتی ما را نخست داد به طوفان عشق
بر سر جرم منند عفو و جزا در تلاش
تا بچه فرمان دهد حاکم دیوان عشق
عشق ز فرمان حسن داد به دست توام
وه چه شدی گر بدی حسن به فرمان عشق
زلف تو را آن که کرد سلسلهٔ پیوند حسن
ساخت جنون مرا سلسلهٔ جنبان عشق
کرد چو حسنت برون سر به گریبان دهر
عابد و زاهد زدند دست به دامان عشق
گرد وی از بس حذر مور ندارد گذر
این دل ویران که هست ملک سلیمان عشق
ماه رخ آن صنم مه چه رایان حسن
داغ دل محتشم شمسه ایوان عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و جنون ناشی از آن میپردازد. شاعر از عشق به عنوان سلطان و نیرویی قوی یاد میکند که دلها را به میدان میکشاند. او به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که عشق مانند طوفانی است که زندگیاش را تحت تأثیر قرار میدهد. در این شعر، هوس و شور عشق منجر به حالت جنون میشود و شاعر به عذابی که از عشق میکشد، اشاره میکند. در نهایت، او عشق را نیرویی میداند که همه چیز را تحت سلطه خود در میآورد و اشعار پراحساسش را در وصف دلتنگی و شوق به معشوقه میسراید.