نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۶ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک

نام ننگ‌آمیز من از لوح هستی ساز حک

یار عشق دیگران را گر ز من کردی قیاس

ساختی با خاک یک سان عاشقان را یک به یک

هرکه شد پروانه شمعی و سر تا پا نسوخت

بایدش در آتش افکندن اگر باشد ملک

دی که خلقی را به تیر غمزه کردی سینه چاک

گر نمی‌کشتی مرا از غصه میگشتم هلاک

ماه و ماهی شاهد حالند کز هجر تو دوش

آب چشمم تا سمک شد دود آهم تا سماک

بر سر خاک شهیدان خود آمد جامه چاک

ای فدای دامن پاکت هزاران جان پاک

خواهم از گلهای اشگم پرشود روی زمین

تا نیفتد سایهٔ سرو سرافرازت به خاک

بس که می‌بینم تغیر در مزاج نازکت

وقت جورت شادمانم گاه لطف اندر هلاک

حال دل رسید از من گفتمش قلبی اذک

گفت پس دل بر کن از جان گفتمش روحی فداک

روشن است از پرتو تیغت چراغ جان من

گر چو شمع از تن سرم صدبار برداری چه باک

محتشم روزی که با داغت برآرد لاله‌سان

سر ز جیب خاک بشناسش به جیب چاک چاک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به深の فراق و عشق ناکام خود می‌پردازد. او از درد و غم ناشی از جدایی از محبوبش صحبت می‌کند و احساس می‌کند که اگر جانش را نیز ندهد، ننگی بزرگ بر دوش دارد. به دیگران که در عشق ناکام مانده‌اند اشاره می‌کند و می‌گوید که همه عاشقان مانند خاک به یکدیگر تبدیل می‌شوند. شاعر به درد و غم خود در پی جدایی از معشوقش اشاره می‌کند و از آن به اندازه‌ای رنج می‌کشد که اشک‌هایش مانند گل‌ها روی زمین میریزد. او به قابلیت معشوقش در روشن کردن جانش به واسطه زیبایی‌اش اعتراف می‌کند و همچنان در آرزوی وصال اوست. در نهایت، او فدای محبوبش می‌شود و می‌خواهد تا در سایه او، زندگی غمگینش به پایان برسد.