شمارهٔ ۳۸۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای روی تو از می ارغوان رنگ
دارد سمنت ز ارغوان رنگ
در دور خط تو مینماید
آیینهٔ آفتاب در زنگ
در سلسلهٔ تو همچون مجنون
صد خسرو بیکلاه و اورنگ
خواهم شومت دچار اما
در خواب که در برت کشم تنگ
از غمزهٔ پر فن تو پیداست
کیفیت صلح و صورت جنگ
صد رنگ فسون در آن دو چشمست
در هر رنگی هزار نیرنگ
این دل که تو داری ای غلط مهر
نرم است چو موم و سخت چون سنگ
دل میشنواندم در آن زلف
نالیدن طایر شب آهنگ
ای گل برهی مرو که خاری
در دامن عصمتت زند چنگ
یک لحظه به غیر اگر بیائی
بگریزی ازو هزار فرسنگ
در پای فتادنم ز کویت
عذریست چو عذر محتشم لنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و جذابیتهای معشوقهای میپردازد که چهرهاش به رنگ می ارغوانی است و درخشش آن مانند آفتاب در زنگ و آینه است. شاعر به مجنون بودن خود اشاره کرده و از آرزوی نزدیک شدن به او سخن میگوید، هرچند که میداند در این عشق چگونه دچار درد و رنج خواهد شد. غمزهها و نگاههای معشوقهاش بازیهای پیچیدهای با دلش میکند و او را به دام میکشاند. شاعر همچنین به ظرافت و لطافت دل خود اشاره میکند که در برابر جذابیتهای عشق نرم و شکننده است. او با لحنی دردآلود از خاری در دامن عصمتش و نیازی به دوری از او صحبت میکند که نشاندهنده عشق عمیق و در عین حال دردناک اوست.