شمارهٔ ۳۹۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بس که چشم امشب به چشم عشوهسازش داشتم
از نگه کردن بسوی غیر بازش داشتم
غیر جز تیر تغافل از کمان او نخورد
بس که پاس غمزهٔ مردم نوازش داشتم
تا به قصد نیم نازی ننگرد سوی رقیب
گوشه چشمی به چشم نیم نازش داشتم
گشت راز من عیان بس کز اشارات نهان
با رقیبان در مقام احترازش داشتم
داشت او مستغنیم از ناز دیگر مهوشان
از نیاز غیر من هم بینیازش داشتم
زور عشقم بین که تازان میگذشت آن شهسوار
از کششهای کمند شوق بازش داشتم
با خیالش محتشم در دست بازی بود و من
دست در زنجیر از زلف درازش داشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و شوقی شدید اشاره دارد که به محبوبش دارد. او میگوید به خاطر زیبایی و عشوهگری محبوب، چشمانش به سوی او دوخته شده و از دیدن دیگران غافل مانده است. او حس میکند که محبوبش از او بینیاز است و نمیتواند احساساتش را پنهان کند. همچنین از کشش و جذبه محبوب، به شدت تحت تأثیر قرار گرفته و خود را در زنجیری از عشق و آرزو میبیند. در نهایت، او اعتراف میکند که در دل رازهایی دارد که به خاطر نگاههای پنهانی و ناز محبوبش فاش شدهاند.