شمارهٔ ۳۹۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ز خاک کوی تو گریان سفر گزیدم و رفتم
ز گریه رخت به غرقاب خون کشیدم ورفتم
قدم به زمین ریخت از دو شیشهٔ دیده
گلاب آن گل حسرت که از تو چیدم و رفتم
ز نخل تفرقه خیزت که داد بر به رقیبان
علاقه دل و پیوند جان بردم و رفتم
چو غیر چید گل وصلت از مساهله من
چو خار در جگر خویشتن خلیدم و رفتم
درون پرده صبرم ز حد چو رفت تحمل
ز پاس دامن آن پرده بر دریدم و رفتم
رخ امید به عهدت ز عاقبت نگریها
سیه در آینهٔ بخت خویش دیدم و رفتم
به پند دیدهٔ صحبت پسند کار نکردم
نصیحت دل عزلت گزین شنیدم و رفتم
مرا لقب کن ازین پس سگ رمیده ز آهو
کز آهوئی چو تو با صد هوس رمیدم و رفتم
شکیب را چو نیامد ز پس نوید امیدی
به شرح محتشم پیش بین رسیدم و رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود ناشی از جدایی و عشق ناچیز سخن میگوید. او به تلخی یاد میکند که چگونه از خاک کوی محبوب خود دور شده و در حین گریه، خاطرات خود را به یاد میآورد. غم و حسرت او در این جدایی به حدی است که حتی تحملش سرآمده و مجبور به ترک آنچه برایش عزیز بود، شده است. او خود را مثل سگی رها و رمیده از آهو توصیف میکند و در نهایت به ناامیدی و غم خود اعتراف میکند که هیچ امیدی برای بازگشت یا وصال نمیبیند. شعر در واقع تجلی احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی است.