شمارهٔ ۳۹۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادم
غرض از چشم اگر رفتی نخواهی رفت از یادم
تو آن صیاد بیقیدی که با قیدم رها کردی
من آن صیدم که هرجا میروم در دام صیادم
اگر روزی غباری آید و گرد سرت گردد
بدان کز صرصر هجر تو دوران داده بربادم
وگر بر گرد سروت مرغ روحی پر زند میدان
که افکنده است از پا حسرت آن سرو آزادم
چو بازآئی به قصد پرسشی بر تربتم بگذر
که آنجا نوحه دارد بر سر تن جان ناشادم
به فریادم من بیمار و دل در ناله است اما
چنان زارم که هست آهستهتر از ناله فریادم
نهی چند ای فلک بار فراق آن پری بر من
ز آهن نیستم جان دارم آخر آدمی زادم
مکن بر وصل این شیرین لبان تکیه، تو ای همدم
که من دیروز خسرو بودم و امروز فرهادم
نهادم محتشم بنیاد صبر اما چه دانستم
که تا او خواهد آمد صبر خواهد کند بنیادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس عشق و فراق میپردازد. شاعر از درد جدایی و دلتنگی خود میگوید و به محبوبش که رفته است، اشاره میکند. او خود را در دام عشق میبیند و هر جا که میرود، فکر و یاد محبوبش را با خود دارد. شاعر از غم هجران و حسرت بر سر آن محبوب نازنین سخن میگوید و از زمان بازگشت او انتظار دارد. او همچنین به احساس ضعف و بیمار بودن خود در این فراق اشاره میکند و از فلک میخواهد که بار فراق را بر دوش او نگذارد. شعر به لطافت و عواطف عمیق انسان در رابطه عشق و فراق میپردازد.