نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دی به دنبال یکی کبک خرام افتادم

رفتم از شهر به صحرا و به دام افتادم

مگر این باده همه داروی بیهوشی بود

که من لجه‌کش از یک دو سه جام افتادم

آن چه قد بود و چه قامت که ز نظارهٔ آن

تا دم صبح قیامت ز قیام افتادم

به اشارت مگر احوال بگویم که چه شد

که ز گویائی از آن طرز کلام افتادم

هیچ زخمی نزد آن غمزه که کاری نفتاد

من افتاده چگویم ز کدام افتادم

من که بودم ز مقیمان سر کوی حضور

از کجا آه به این طرفه مقام افتادم

محتشم بوی جنونم همه کس فاش شنید

چون درین سلسله غالیهٔ فام افتادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات خود درباره‌ای عشق و طنز دل‌باختگی می‌پردازد. او از جستجوی کبکی در صحرا می‌گوید که به دام افتاده و با نوشیدن باده‌ای به حالت بی‌هوشی رسیده است. شاعر ضمن توصیف زیبایی معشوقه‌اش، نشان می‌دهد که چگونه این زیبایی او را به حالت حیرت وافتادگی کشانده و از کلام و گویایی‌اش بازداشته است. در نهایت، شاعر به وضعیت خود و جنون ناشی از عشق اشاره می‌کند و به این نکته اعتراف می‌کند که در این دنیای عاشقانه، به شدت درگیر شده و به مقام و حالت خاصی رسیده است.