نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۰ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

زخم نگهت نهفته خوردم

پنهان نگهی دگر که مردم

شد عقل و زمان مستی آمد

خود را به تو این زمان سپردم

تیر نگهم زدی چو پنهان

راهی به نوازش تو بردم

می‌گشت لبم خضاب اگر دوش

دامن گه گریه می‌فشردم

از زخم اجل کشنده‌تر بود

از دست تو ضربتی که خوردم

دل بی‌تو شبی که داغ می‌سوخت

تا صبح ستاره می‌شمردم

ای هم دم محتشم در این بزم

صاف از تو که من حریف دردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و دردناک عاشقانه اشاره دارد. شاعر از زخم‌هایی که به خاطر عشق خورده صحبت می‌کند و به پنهانی که در نگاه معشوق وجود دارد، اشاره می‌کند. او از حالت مستی و بی‌خبری ناشی از عشق می‌گوید و به شوق و انتظار برای رسیدن به معشوق اشاره می‌کند. شاعر بیان می‌کند که درد ناشی از جدایی و فراق از ضرباتی که از طرف معشوق به او وارد شده، شدیدتر است. در نهایت، او به ناامیدی و حسرتی که در دل دارد، اشاره می‌کند و می‌گوید حتی در شب‌های پر از درد و تنهایی، ستاره‌ها را می‌شمارد تا به نوعی تسلی بگیرد.