نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

بهر دعا از درت چون به درون آمدم

قوت نطقم نماند لال برون آمدم

عشق چو بازم به ناز سوی تو خواند از برون

در ز درون بسته بود من به فسون آمدم

من که زدم از ازل لاف شکیب ابد

از سر کویت ببین رفتم و چون آمدم

زخم امانت بس است مرهم لطفی فرست

داغ مرا کز ازل جسته درون آمدم

شد در و دیوار او از تن من لاله فام

بس که ز داغ غرقه به خون آمدم

نقد نیازم نزد بر محک امتحان

در نظر درک او بس که زبون آمدم

محتشم این در نبود جای چو من ناکسی

لیک چو تقدیر بود راهنمون آمدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درونی شاعر است. او از خداوند دعا می‌کند و بیان می‌کند که هنگام ورود به درگاهش، قدرت گفتنش را از دست داده و می‌خواهد عشقش را به محبوبش ابراز کند. شاعر از دردها و زخم‌های درونی خود می‌گوید و افسوس می‌خورد که چقدر از عشق رنج کشیده است. او به یاد می‌آورد که چگونه بر سر عشق و شکیبایی‌اش بزرگ‌نمایی کرده، اما در نهایت به درگاه محبوبش آمده است. در پایان، او خود را ناتوان و ناکام می‌بیند، ولی اعتقاد دارد که تقدیر او را به اینجا رسانده است.