شمارهٔ ۴۱۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به هجران کرده بودم خو که ناگه روی او دیدم
کمند عقل بگسستم ز نو دیوانه گردیدم
گرفتم پنبهٔ آسایش از داغ جنون یعنی
به باغ عاشقی از سر گل دیوانگی چیدم
دلم زان آفت جان بود فارغوز بلا ایمن
ز آفت دوستی باز آن بلا برخود پسندیدم
ز راه عشق بر میگشتم آن رعنا دچارم شد
ازان راهی که میرفتم پشیمان بازگردیدم
هنوزم با نهال قامتش باقیست پیوندی
که هرجا دیدم او را جلوهگر چون بید لرزیدم
چنان ترسیدهام از غمزهٔ مردم شکار او
که هرگاه آن پری در چشمم آمد چشم پوشیدم
در آن ره محتشم کان سروقد میرفت و من در پی
زمین فرسوده شد از بس که بر وی چهره مالیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات خود را از عشق و دلدادگی بیان میکند. او ابتدا از هجران رنج میبرد و ناگهان با روی معشوقهاش روبهرو میشود که این دیدار عقل او را از بین میبرد و به دیوانگیاش میافزاید. او به خاطر عشق و جنونش آسایش را از دست میدهد و به باغ عاشقی میرود. دلش از آفتها ایمن بوده، اما دوباره به بلا و مشکلات دوستی مبتلا میشود. او در حال بازگشت از راه عشق است که معشوقهاش توجهش را جلب میکند، و به شدت تحت تأثیر زیبایی او قرار میگیرد. شاعر در نهایت ابراز میکند که هر بار که معشوقهاش را میبیند، از ترس زیبایی او چشمانش را میبندد و این عشق و دلبستگیاش به شدت بر روی او تأثیر گذاشته است.