نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۲ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم

ماتی خود ز تو در بازی اول دیدم

هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاند

آن قدر کز رخ شرم تو خجل گردیدم

اسب جرات چو هوس تاخت به جولانگه عشق

من رخ از عرصهٔ راحت طلبی تابیدم

استخوان‌بندی شطرنج جهان کی شده بود

صبح ابداع که من مهر تو می‌ورزیدم

هجر چون اسب حریفان مسافر زین کرد

عرصه خالی شد از آشوب و من آرامیدم

آن دلارام که منصوبه طرازی فن اوست

بیدقی راند که صد بازی از آن فهمیدم

فکر خود کن تو هم ای دل که به تاراج بساط

شاه عشق آمد و من خانهٔ خود برچیدم

محتشم از تو و از قدر تو افسوس که من

پشه و پیل درین عرصه برابر دیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به بازی شطرنج محبت اشاره می‌کند و از تجربه باختی که در این بازی از عشق خود می‌کشد، سخن می‌گوید. او به زیبایی و جذابیت معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که وجود او باعث خجالت او شده است. شاعر از شجاعت خود در عشق می‌گوید و اشاره می‌کند که در دنیای شطرنجی زندگی، او مهر معشوق را در دل دارد. احساس او نسبت به جدایی و تأمل در رابطه‌اش با معشوق، فضای آرامی را فراهم می‌کند. در انتها، شاعر به تناقض میان خود و معشوق اشاره می‌کند و از درد و غم ناشی از نابرابری در این رابطه می‌نالد.