شمارهٔ ۴۱۵ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساز خروش کرده دل ناز پرورم
آماده وداع توام خاک برسرم
زان پیش کز وداع تو جانم رود برون
مرگ آمده است و تنگ گرفتست در برم
نقش هلاک من زده دست اجل بر آب
نقش رخت نرفته هنوز از برابرم
بخت نگون نمود گرانی که صیدوار
فتراک بستهٔ تو نشد جسم لاغرم
خواهد به یاد رخش تو دادن شناوری
سیلی که سر برآورد از دیده ترم
گر بر من آستین نفشاند حجاب تو
من جیب خود نه دامن افلاک بر درم
ای دوستان چه سود که درد مرا دواست
صبری که من گمان به دل خود نمیبرم
گو برگ عمر رو به فنا محتشم که هست
هر یک نفس ز فرقت او مرگ دیگرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را در مورد وداع و جدایی بیان میکند. او میگوید که دلش به شدت به وداع کسی که دوستش دارد آماده است و این جدایی برایش بسیار دردناک است. او احساس میکند که مرگ به او نزدیک است و در این حالت، در کنار یاد معشوقش غرق در اندوه است. شاعر به صورت استعاری میگوید که زندگی برایش بدون معشوق بیمعناست و هر لحظه جدایی از او برایش مانند مرگ است. در نهایت، او از دوستانش هم میخواهد که درد او را درک کنند اما میداند که هیچ دارویی نمیتواند این درد را تسکین دهد.