شمارهٔ ۴۱۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم
به دوستی تو با کائنات کین دارم
زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز
من از تو دست تظلم در آستین دارم
تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری
من اضطراب به بزم از برای این دارم
تو واقف خود و من واقف نگاه رقیب
تو پاس خرمن و من پاس خوشهچین دارم
چنان به عشق تو مستغرقم که همچو توئی
ستاده پیش من و چشم بر زمین دارم
به دور گردی من از غرور میخندد
حریف سخت کمانی که در کمین دارم
هزار تیر نگاهم زد و گذشت اما
هنوز چاشنی تیر اولین دارم
به پیش صورت او ضبط آه خود کردن
گمان به حوصله صورت آفرین دارم
بس است این صله نظم محتشم که رسید
به خاطر تو که من بندهای چنین دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق عمیق خود به معشوق صحبت میکند و ابراز میکند که به این عشق با دیگران نیز علاقهمند است. او به تضاد بین عشق و زمانه اشاره میکند و نشان میدهد که با وجود مشکلات، همچنان به معشوقش امید دارد. شاعرانگی او در توصیف احساسات و نگاههای پرشور به معشوق مشهود است و او از دردهای درونی و آتشی که در دل دارد سخن میگوید. در پایان، او تأکید میکند که عشقش به معشوق باعث شده تا خود را در موقعیت بندگی احساس کند.