نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

من آنم که جز عشق کاری ندارم

در آن کار هم اختیاری ندارم

ندارم به جز عاشقی اعتباری

به این اعتبار اعتباری ندارم

ربوده است خوابم مهی کز خیالش

به جز چشم شب زنده داری ندارم

قرار وفا کرده با من نگاری

نگاری که بی‌او قراری ندارم

دلی دارم و دورم از دل نوازی

غمی دارم و غمگساری ندارم

ندارم خیال میان تو هرگز

که از گریه پرخون کناری ندارم

به عشق تو اقرار تا کردم ای بت

جز آن کار زُبّاد کاری ندارم

به دل گرچه صد بار دارم ز یاران

خوشم کز سگ یار باری ندارم

براند ز کوی خودش گر بداند

که در آمدن اختیاری ندارم

خوشم کز وفا بر در خوب رویان

به غیر از گدائی شعاری ندارم

ندارم بغیر از گدائی شعاری

شعار من این است و عاری ندارم

شدم در رهش از ره خاکساری

غباری و بر دل غباری ندارم

به شکرانهٔ این که دی گفته جائی

که چون محتشم خاکساری ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر اعلام می‌کند که جز عشق به هیچ چیز دیگری اهمیت نمی‌دهد و در این عشق نیز اختیار ندارد. او بیان می‌کند که هیچ اعتباری غیر از عاشقی ندارد و از خواب و آرامش خود به خاطر عشق معشوق دور شده است. در غم و درد عشق، تنها است و خوشحال است که برای وفای به عشق خود از هیچ چیزی دریغ نمی‌کند، حتی اگر مانند یک گدا باشد. او به دور از عشق و دل‌نوازی‌ها قرار دارد و بر این باور است که در عشق تنها گدایی عشق را بر عهده دارد. در نهایت، او اعلام می‌کند که با افتخار در مسیر عشق خود را راضی می‌کند حتی اگر در آن راه غبار بیفتد، چون عشق برای او دارای اهمیت بالایی است.