نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

رسید نغمه‌ای از باده‌نوشی تو به گوشم

که چون خُم می و چون نایِ نی به جوش‌وخروشم

کجاست نرمی و کیفیتی و نشئهٔ عشقی

که می‌نخورده از آنجا برون بَرَند به دوشم

ز خام‌کاری تدبیر خود فتاده به خنده

خرد چو دید که آوَرْد آتش تو به جوشم

قیاس حیرتم ای قبلهٔ مراد از این کُن

که با هزار زبان در مقابل تو خموشم

قسم به نرگس مردم‌فریبِ عشوه‌فروشت

که آن چه از تو خریدم به عالمی نفروشم

تو بدگمان به من و من بر این که راز تو بدخو

به هر لباس که توانم به‌قدر وسع بپوشم

رسید صاف به دُرد و به‌جاست بانگ دِهادِه

به این گمان که در این بزم من هنوز به‌هوشم

عجب که ساقی این بزم محتشم به درآرد

به باده تا به ابد از خمار مستی دوشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این رباعی به وصف حال و هوای باده‌نوشی و عشق می‌پردازد. او از نغمه‌ای که از باده‌نوشی محبوبش به گوشش می‌رسد سخن می‌گوید و از شوق و حالت عاطفی‌اش یاد می‌کند. شاعر به دنبال نرمی و لطافتی از عشق است که می‌داند از مستی به دست نمی‌آید. او به بی‌تدبیری‌اش در عشق می‌خندد و حیرت می‌کند که در مقابل محبوبی که برایش مهم است، زبانش بند آمده است. همچنین، او به وفاداری‌اش به عشق و نرگس محبوبش اعتراف می‌کند و به رغم بدگمانی‌های بین خود و محبوبش، عشقش را عمیق می‌داند. در نهایت، به اهمیت بزم و حال مستی‌اش اشاره می‌کند و می‌خواهد این لحظه‌ها را برای همیشه حفظ کند.