شمارهٔ ۴۳۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
به فنا بنده رهی میدانم
ره به آرامگهی میدانم
سیهم روی اگر جز رخ تو
آفتابی و مهی میدانم
دارد آن بت مژه چندان که درو
هر نگه را گنهی میدانم
نگهی کرد و به من فهمانید
که ازین به نگهی میدانم
گر ره صومعه را گم کردم
به خرابات رهی میدانم
داغهای دل خود را هر یک
سکه پادشهی میدانم
محتشم سایهٔ آن یکه سوار
من فزون از سپهی میدانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را بیان میکند و به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند. او میگوید که در زندگی به دنبال آرامش است و اگرچه ممکن است راه را گم کند، اما همیشه به عشق و زیبایی معشوق ایمان دارد. داغهای دلش را به سکههای گرانبها تشبیه میکند و به وجود معشوق به عنوان منبع امید و نور اشاره میکند. در نهایت، او خود را تحت سایه محبوبش میداند و از آن به عنوان یک شگفتی بزرگ یاد میکند.