نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گر من به مردن دل نهم آسوده جانی را چه غم

وز مهر من گرجان دهم نامهربانی را چه غم

از تلخی هجرم چه باک آن شوخ شکرخنده را

از لب به زهر آلوده شیرین دهانی را چه غم

دل خون شد و غمگین نشد آن خسرو دلها بلی

یک کلبه گر ویران شود کشورستانی را چه غم

ز افتادنم در ره چه باک آن شوخ چابک رخش را

خاری گر افتد در گذر سیلاب رانی را چه غم

من خود ره آن شهسوار از رشک می‌بندم ولی

گر بگذرد آب از رکاب آتش عنانی را چه غم

ای دل برون رفتن چه سود از صید گاه عشق او

صید ار گریزد صد قدم زرین کمانی را چه غم

چون نیست هیچت محتشم ز آشوب دوران غم‌مخور

صدخانه گر ویران شود بی‌خانمانی را چه غم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات خود درباره مرگ، جدایی و ناملایمات زندگی می‌پردازد. او می‌گوید اگر به مرگ فکر کند یا از عشق و محبتش سیراب نشود، برای او غمی وجود ندارد. حتی اگر زخمی بخورد یا دلی شکسته داشته باشد، باز هم از آن نمی‌ترسد و احساس می‌کند که ارزش غم خوردن ندارد. شاعر به ویرانی، از دست دادن و عدم وجود امنیت اشاره می‌کند، اما در نهایت می‌گوید که نباید از این مشکلات و آشفتگی‌ها غمگین بود. زندگی و عشق او را از این مسائل رها کرده و او را به صبر و امید دعوت می‌کند.