شمارهٔ ۴۳۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من نه مجنونم که خواهم روی در صحرا کنم
خویش را مشهور سازم یار را رسوا کنم
تا توانم سوخت پنهان کافرم گر آشکار
خویش را پروانهٔ آن شمع بیپروا کنم
گر دهندم جا به کوی او نه جای خوش دلیست
خوش دل آن گه میشوم کاندر دل او جا کنم
اهل دل را گفته تا محروم نگذارم ز جور
آن قدر بگذار تا منهم دلی پیدا کنم
خاک پای آن پری کز خون مردم بهتر است
چون من از نامردمی در چشم خون مالا کنم
حشمت من محتشم این بس که در اقلیم فقر
بیطمع گردم گدائی از در دلها کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تفکرات خود میپردازد. او تأکید میکند که نه تنها دنبال شهرت و رسوایی نیست، بلکه میخواهد در دلها جا بگیرد و از عشق و محبت سخن بگوید. او خود را شمعی میداند که پروانههایش به دور او میچرخند و به عشق میسوزد. شاعر همچنین از عدم برخورداری از محبت دیگران صحبت میکند و میخواهد به دیگران کمک کند و دلهایی پیدا کند که با او همدردی کنند. او در نهایت از شرطهای مادی و اشرافیت بیزار است و به سادگی و زهد در فقر قناعت دارد.