نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۴ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

بس که همیشه در غمت فکر محال می‌کنم

هجر تو را ز بی‌خودی وصل خیال می‌کنم

شب که ملول می‌شوم بر دل ریش تا سحر

صورت یار می‌کشم دفع ملال می‌کنم

او ز کمال دلبری زیب جمال می‌دهد

من ز جمال آن پری کسب کمال می‌کنم

زلف مساز پرشکن خال به رخ منه که من

چون دگران نه عاشقی با خط و خال می‌کنم

من که به مه نمی‌کنم نسبت نعل توسنت

نسبت طاق ابرویت کی به هلال می‌کنم

شیخ حدیث طوبی و سدره کشید در میان

من ز میانه فکر آن تازه نهال می‌کنم

مجلس یار محتشم هست شریف و من در آن

جای خود از پی شرف صف نعال می‌کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر غم و دلتنگی خود را نسبت به معشوق بیان می‌کند. او به خاطر جدایی از محبوبش به افکار خیالی پناه می‌برد و در شب‌ها به یاد او تصویرش را مجسم می‌کند. شاعر از زیبایی معشوق و دلبری‌اش سخن می‌گوید و خود را در جستجوی کمال و زیبایی او می‌بیند. همچنین، از نداشتن عشق واقعی به خاطر ناپایداری ظواهر می‌نالد. در ادامه، به مقایسه محبوبش با دیگر زیبایی‌ها و خصوصیات اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در مجلس معشوق، حتی اگر در مرتبه پایین‌تری باشد، هنوز هم به شیفتگی و عشق خود ادامه می‌دهد. در کل، احساسات عمیق و عاشقانه شاعر از جدایی و عشق را به وضوح می‌توان در این اشعار حس کرد.