شمارهٔ ۴۳۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دور از تو بر روی بتان چون چشم پرخون افکنم
چشمی که بردارم ز تو بر دیگران چون افکنم
گر دم زنم بر کوه و دشت از آب چشم و خون دل
گریان کنم فرهاد را آتش به مجنون افکنم
از سوز دل در آتشم ای سینه پیدا کن رهی
کین آتش سوزنده را از خامه بیرون افکنم
از احسن بر محتشم گوش فلک گردد گران
جائی که من طرح سخن از طبع موزون افکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات درباره عشق و درد جدایی از معشوق صحبت میکند. او از احساسات عمیق خود میگوید و اینکه چگونه از دوری معشوق، چشمی پرخون دارد و نمیتواند به دیگران نگاه کند. او از شدت احساساتش، گریه کردن در کوه و دشت را توصیف میکند و میخواهد عشقش را به مجنون و فرهاد (دو شخصیت عاشق در ادبیات) نیز منتقل کند. همچنین از آتش درونش و دلتنگیاش میگوید و میخواهد این حرارت را به کلامش منتقل کند تا صدای دلش به گوش دیگران برسد. نهایتاً، شاعر میگوید که آنچه مینویسد، میتواند بر فلک اثر بگذارد.