شمارهٔ ۴۳۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از سر کوی تو با صدگونه سودا میروم
داغ بر جان بار بر دل خار در پا میروم
آن چه با جان من بدروز میکردی مدام
کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم
مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را
کز درت با یک جهان فریاد و غوغا میروم
میروم زین شهر و اهل شهر یک یک میکنند
زاری بر من که پنداری ز دنیا میروم
دشت تفتانتر ز صحرای قیامت میشود
با تف دل چون من مجنون به صحرا میروم
در لباس منع رفتن بس کن ای جادوزبان
این تقاضاها که من خود بیتقاضا میروم
محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان
حرف رفتن سر به سر میگویم اما میروم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق شاعر در هنگام جدایی و رفتن از یک مکان محبوب است. شاعر با دل مشغولی و اندوه از کوی یار میرود و بار غم و درد را بر دوش دارد. او از بیتفاوتی محبوبش صحبت میکند و به او یادآوری میکند که شاید در آینده پشیمان شود. مردم شهر با زاری و افسوس او را بدرقه میکنند و شاعر به شدت دلتنگ است. او همچنین به کنایه به سختیهایی که در دل دارد اشاره میکند و در انتها میگوید که با وجود همه این نشانهها، عزم رفتن را کرده و میرود.