شمارهٔ ۴۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
همچو شمعم هست شبها بیرخ آن آفتاب
دیده گریان سینهٔ بریان تن گدازان دل کباب
بسته شد از چار حد بر من در وصلش که هست
دل غمین خاطر حزین تن در بلاجان در عذاب
در زمین و آسمان دارند ز آب و تاب او
آب شرم آئینه رو مهتاب خورشید اضطراب
سرو کی گیرد به گلشن جای سروی کش بود
پیرهن گل سرسمن رخ نسترن خط مشگناب
تیره بختم آنقدر کز طالع من میشود
نور ظلمت روز شب گوهر حجر دریا سراب
چون گرفتم دامنش مردم ز ناکامی که بود
دست لرزان دل طپان من منفعل او در حجاب
مدعی از رشک بر در چون نمرد امشب که بود
بزم دلکش باده بی غش یار سرخوش من خراب
سرمبادم کز گمانهای کجم آن سرور است
سر گران لب پر گله گل رد عرق نرگس به خواب
محتشم دارد بتی بیرحم کاندر کیش اوست
رحم ظلم احسان سیاست مهر کین گرمی عتاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حالتی عاطفی و عاشقانه است. شاعر خود را به شمعی تشبیه میکند که بدون نور محبوبش شبها میسوزد. او از درد جدایی و غم خود میگوید و احساس عذاب و پریشانی را توصیف میکند. در این بیتها، جدایی و عشق به محبوب، سبب گریه و اندوه او شده است. نیز، اشارهای به زیباییهای طبیعت و ناتوانی خود در برابری با آنها دارد. شاعر به تیرهروزی خود و عدم موفقیت در عشقش اشاره میکند و از حالاتی همچون لرزش دست و قلب پر تپش در زمان ملاقات با محبوبش سخن میگوید. او در نهایت به شرطی که در عشقش صداقت نباشد، از ناامیدی و درد میگوید.