شمارهٔ ۴۴۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا میروم
از گرفتاری دلم اینجاست هرجا میروم
رفتنم را بس که میترسم کسی مانع شود
میروم امروز و میگویم که فردا میروم
رفته خضر ره ز پیش اما من گم کرده پی
هست تا سر میکشم یا هست تا پا میروم
عقل و دین و دل که مخصوصند بهر الفتت
میگذارم با تو وحشی انس تنها میروم
میروم در پی بلای هجر از یاد وصال
اشگم از چشم بلا بین میرود تا میروم
گفتیم کی خواهی آمد باز حال خود بگو
حال من در پردهٔ غیب است حالا میروم
وای بر من محتشم از غایت بیچارگی
در رهی کانرا نهایت نیست پیدا میروم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و ناامیدی شاعر است. او از عشق و دلبستگیاش صحبت میکند و با وجود اینکه به سوی معشوقش میرفت، همچنان در دلش غم و درد وجود دارد. او از ترس موانع و مشکلاتی که ممکن است سر راهش بیاید، احساس تردید میکند و میگوید که به اجبار میرود و آیندهاش نامشخص است. این حس جدایی و عذاب هجرانی که در دل دارد، بر روح و روانش سایه افکنده و او را به حالتی از بیچارگی و بیخبری درباره آیندهرسانده است. در نهایت، شاعر از دشواریهایی که در زندگی و عشق با آنها روبروست، صحبت میکند و نشان میدهد که راهی که در پیش دارد، سرانجامی ندارد.