شمارهٔ ۴۴۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وصل کو تا بینیاز از وصل آن دلبر شوم
ترک او گویم پرستار بت دیگر شوم
عقل کو تا سرکشم یک چند از طوق جنون
یعنی آزاد از کمند آن پری پیکر شوم
کو دلی چون سنگ تا از لعل او یکبارگی
برکنم دندان و خون آشام از آن ساغر شوم
چند غیرت بیند و گویند با من کاشکی
کم شود حسن تو یا او کور یا من کر شوم
من دم بیزاری از عشق تو میخواهم دگر
با وجود آن که هردم بر تو عاشقتر شوم
ذرهای از من نخواهی یافت دیگر سوز خویش
گر ز عشقت آن قدر سوزم که خاکستر شوم
صحبت ما و تو شد موقوف تا روزی که من
با دل پرخون دچارت در صف محشر شوم
سر طفیل توست اما با تو هستم سر گران
تا به شمشیر اجل فارغ ز بار سر شوم
محتشم شد مانعم قرب رقیب از بزم او
ورنه من میخواستم کز جان سگ آن در شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و دردهای عاشقانه شاعر میپردازد. او در تلاش است تا از عشق و وابستگی به معشوق رهایی یابد ولی در عین حال نمیتواند به این احساسات هضم نشدنی پایان دهد. شاعر میگوید که آرزو دارد از زنجیر عشق آزاد شود و دلی همچون سنگ داشته باشد تا از زیبایی معشوق بینیاز گردد. همچنین احساس میکند که این عشق او را به سرحد نابودی میکشاند. در ادامه، به حسرتهایش اشاره میکند و اینکه نمیخواهد دگر بار در آتش عشق بسوزد. در نهایت، شاعر به وضعیت ارتباط خود با معشوق میپردازد و بیان میکند که تا زمانی که در محشر با دل پرخون در دست باشد، ارتباطشان ادامه دارد. او همچنین از موانع موجود بر سر راهش یاد میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند او را از عشقش دور کند، حتی اگر به مرگ نزدیک شود.