شمارهٔ ۴۴۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم
لقبم شه گدایان که گدای پادشاهم
شده راست کار بختم ز فلک که کرده مایل
به سجود سربلندی ز بتان کج کلاهم
لب خواهشم مجنبان که تمام آرزویم
به تو در طمع نیفتم ز تو هم تو را نخواهم
فلک از برای جورم همه عمر داشت زنده
چه شد ار تو نیز داری قدری دگر نگاهم
به غضب نگاه کردی و دگر نگه نکردی
نگهی دگر خدا را که خراب آن نگاهم
ز سیاست تو گشتم به گناه اگرچه قایل
به طریق مجرمانم نکشی که بیگناهم
شه محتشم کش من چو کمان رنجشم را
به ستیزه سخت کردی حذر از خدنگ آهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زبان حال و احساسات یک گدای عاشق میپردازد. شاعر خود را به عنوان گدای پادشاه معرفی میکند که در سر کوی محبوبش پناه گرفته است. او به ستایش معشوق میپردازد و از این که سرنوشتش به او نزدیک شده، خوشحال است. شاعر از معشوق میخواهد که حرکاتش را نادیده بگیرد و به آرزوهایش توجه کند، زیرا او همواره در آرزوی نگاه مهربانانه محبوبش است. او احساس میکند که در عشقش دچار گناه شده، اما معتقد است که بیگناه است و از محبوبش میخواهد که او را در نظر بگیرد و به او رحم کند. در نهایت، او از رنجش ناشی از عشقش و سختیهایی که در این راه کشیده، سخن میگوید.