شمارهٔ ۴۴۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
آن شوخ جانان آشنا سوزد دل بیگانه هم
صبر از من دیوانه برد آرام صد فرزانه هم
لعلش بشارت میدهد کان غمزه دارد قصد جان
پنهان اشارت میکند آن نرگس مستانه هم
از بس که در مشق جنون رسوا شدم پیرانه سر
خندند بر من نوخطان طفلان مکتب خانه هم
ای ناصح از فرمان من سرمیکشد تیغ زبان
امروز پند من مده کاشفتهام دیوانه هم
گر روی بنمائی به من ای شمع بنمایم به تو
در جان سپاری عاشقی چابکتر از پروانه هم
ای گنج دلها مهر تو در سینه من روزنی
شاید توانی یافتن چیزی درین ویرانه هم
بیگانگیهای سگت شبها چو یاد آید مرا
گرید به حالم آشنا رحم آور بیگانه هم
چون در کنارم نامدی زان لب کرم کن بوسه ای
کز بادهٔ وصلت شدم راضی به یک پیمانه هم
چون شانه بر کاکل زدی رگهای جان محتشم
صد تاب خورد از دست تو صد نیشتر از شانه هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و شور و حال ناشی از آن میپردازد. شاعر از سوز و گداز دلش سخن میگوید و به زیبایی معشوق اشاره میکند که دل بیگانگان را نیز میسوزاند. او احساسات خود را به وضوح بیان میکند و از دیوانگی ناشی از عشق میگوید. شاعر به ناصح خود توصیه میکند که او را از راهنماییها دور کند زیرا خودش در این عشق دیوانه شده است. در ادامه، شاعر به تمسخر دیگران که بر دیوانگی او میخندند اشاره میکند و احساس تنهایی و درد ناشی از جدایی را به تصویر میکشد. او همچنین به جذابیت و تاثیر چهره معشوق اشاره کرده و از خاطرات تلخ عشقش یاد میکند. در نهایت، شاعر بر دردهای ناشی از عشق تأکید میکند و به شدت عاشق بودن خود اشاره میکند.