نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۲ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم

با قد خم شده طوق سر زنجیر شدیم

در جهان بس که گرفتیم کم خود چو هلال

آخرالامر چو خورشید جهانگیر شدیم

بعد صد چله به قدی چو کمان در ره عشق

یکی از خاک نشینان تو چون تیر شدیم

قلعهٔ تن که خطر از سپه تفرقه داشت

زان خطر کی به در از رخنهٔ تدبیر شدیم

رد نشد تیر بلای تو به تدبیر از ما

ما همانا هدف ناوک تقدیر شدیم

داد دادیم وفا را و ز بدگوئی غیر

متهم پیش سگان تو به تقصیر شدیم

محتشم عشق و جوانی و نشاط از تو که ما

در غم و محنت آن تازه جوان پیر شدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان تجربیات و احساسات عمیق خود از عشق و جنون می‌پردازد. او می‌گوید که تحت تاثیر عشق، سال‌ها در زنجیر جنون گذرانده و با وجود خمیدگی و سختی‌ها، در نهایت به قدرتی بزرگ مانند خورشید تبدیل شده‌اند. بعد از مدت‌ها انتظار و دشواری، به عشق خود پایبند مانده و به مشکل در روابط و بدگویی‌های دیگران اشاره می‌کند. شاعر همچنین احساس می‌کند که جوانی و شادابی‌اش را از عشق گرفته، اما در عوض دچار غم و درد شده و به نوعی پیر گشته است.