نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۴ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

همچو شمع از مجلست گریان و سوزان می‌رویم

رشک بر رخ تاب در دل داغ بر جان می‌رویم

همره ما جز خیال کاکل و زلف تو نیست

خود پریشانیم و با جمعی پریشان می‌رویم

ساختن با محنت عشق تو آسانست لیک

از جفای دهر و ناسازی دوران می‌رویم

همچو بلبل بینوا دور از گلستان می‌شویم

همچو طوطی تلخ کام از شکرستان می‌رویم

همچو مور از پایهٔ تخت سلیمان گشته دور

هم به یاد او سوی تخت سلیمان می‌رویم

یعنی از خاک حریم شاه سوی ملک فارس

ز اقتضای گردش گردون گردان می‌رویم

محتشم درمان درد ما وصال یار بود

وه که درد خویش را ناکرده درمان می‌رویم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس غم و دل تنگی‌اش سخن می‌گوید. او با تشبیه خود به شمعی می‌سوزد و گریه می‌کند و از حسرت زیبایی محبوبش رنج می‌برد. در حالی که همراهانش فقط خاطراتی از محبوبش دارند، خودشان در رنج و پریشانی به سر می‌برند. او بیان می‌کند که تحمل درد عشق برایش آسان است، اما با بدی‌های زمانه و ناهم‌خوانی‌های زندگی به سختی روبه‌روست. احساس دوری از زیبایی و آرامش را با بلبل و طوطی تلخ کام مقایسه می‌کند و در نهایت اشاره به امیدی برای وصال یار دارد که به نوعی درمان دردش است، اما هنوز در حسرت و درد باقی می‌ماند.