شمارهٔ ۴۵۳ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیم
به مراد دل برسی اگر به مراد خود برسانیم
همه شب چو شمع ستادهام که نشانمت به حریم دل
به حریم دل چه شود اگر بنشینی و بنشانیم
چه کنم نظر به مه دگر که ز دل غم تو رود به در
که ز دیگران دگران شود به تو بیشتر نگرانیم
نیم ارچه وصل تو را سزا به همین خوشم که تو دل ربا
سگ خویش خوانیم از وفا سوی خویش اگرچه نخوانیم
دل تنگ حوصله خون شود ز ستیزهای زبانیت
ز پی ارنه لطف تو دل دهد به کرشمههای زبانیم
چه نکو حضوری و وحدتی بود از دو جانب اگر تو را
من ازین خسان بستانم و تو ازین بتان بستانیم
گرم از درون بدر افکنی ز برون چو محتشمم مران
سگیم به داغ و نشان تو که نخواند ار تو برانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات و عشق عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او با آرزوهایش برای رهایی از قید و بندهای زندگی و رسیدن به معشوقش مواجه است. شاعر خود را در حالتی شبیه به شمع میبیند که به خاطر عشق، در روشنایی و دلتنگی ایستاده است. او نگران غم فراق و دوری از معشوق است و در عین حال، به این عشق وفادار باقی میماند. در نهایت، شاعر حس میکند که اگر دو طرف به یکدیگر نزدیک شوند و عشق و محبت را از هم بپذیرند، روزهای زیبایی را تجربه خواهند کرد. او به زیبایی و وحدت عشق اشاره کرده و از سختیهای آن نیز سخن میگوید.