شمارهٔ ۴۵۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان
میآورد کشاکش عشقم کشان کشان
جان زار و تن نزار شد از بس که میرسد
جور فلک برین ستم دلبران بر آن
چون نیستیم در خور وصل ای اجل بیا
ما را ز چنگ فرقت آن دلستان ستان
دل داشت این گمان که رهائی بود ز تو
خط لبت چو گشت عیان شد کم آن گمان
رفتی و گشت دیده لبالب ز در اشگ
باز آی تا به پای تو ریزم روان روان
ای دل کناره کن ز بت من که روز و شب
بسته است بهر کشتن اسلامیان میان
داغی که میهنی به دل از دست آن نگار
ای محتشم ز دیدهٔ مردم نهان نه آن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان احساس عشق و درد ناشی از جدایی میپردازد. شاعر از کشیدگی و رنجی که به خاطر دوری معشوق متحمل میشود میگوید و از حسی رو به زوال و دلتنگی صحبت میکند. او از بیتابی خود در انتظار وصال و آرزوی پایان جدایی سخن میگوید و به غم و داغی که در دل دارد اشاره میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که به او بازگردد تا بتواند عشق و احساساتش را بیان کند.